تبليغاتX
با لذت زندگی کن...
سلام

یه سوال

 فکر می کنید اگه چیزی رو بخواید اما در موردش اطمینان ۱۰۰ درصد نداشته باشید

باز هم ممکنه دست به اون کار بزنید و شانستون رو امتحان کنید؟؟؟!!!

یا اینکه باید اطمینان کامل داشت تا تونست دست به کاری زد.؟؟؟ 

+ نوشته شده توسط hasti در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 14:35 |

 به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی

 اگر سفر نكنی،

 اگر كتابی نخوانی،

 اگر به اصوات زندگی و موسیقی طبیعت  گوش فرا ندهی

 اگر برای خودت ارزشی قائل نباشی

به آرامی آغاز به مردن مي‌كنی

زماني كه خودباوري, عزت نفس  را در خودت بكشی،

وقتي نگذاري ديگران به تو كمك كنند.

وقتی تمام  روزها رو با نفرین به بخت بدت بگذرونی و

از بارون بد شانسی ها که تمومی نداره غافل نشی

به آرامي آغاز به مردن مي‌كنی

 اگر برده ‏ی عادات و عقایدت  شوی،

 اگر هميشه از يك راه تكراری بروی

اگر روزمرّگی را تغيير ندهی

 اگر در  زندگی هیچ وقت ریسک نکنی ..راههای مختلف رو امتحان نکنی

ورنگ‏های متفاوت به تن نكنی،

 یا اگر بادیگران برای آموختن و گسب تجربه   صحبت نكنی

 اگر درباره ی چیزهایی که نمی دونی پرسش نکنی

اگر به سوالاتی که جوابشون رو میدونی پاسخ ندی

 تو به آرامی آغاز به مردن مي‏كنی

 اگر از شور و حرارت و هیجان

 از احساسات سركش

 و از چيزهايی كه چشمانت را به

 درخشش وامی‌دارند،

 و ضربان قلبت را تندتر مي‌كنند،

دوری کنی

 اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نكنی،

 اگردنبال  روياهایت نروی،

 اگر به خودت اجازه ندهی

 كه حداقل يك بار در تمام زندگي‏ت ورای مصلحت‌انديشی رفتار کنی  . . .

 

امروز مخاطره كن!

امروز كاری كن!

نگذار كه به آرامی بميری!

آن را از دست نده

آری فقط امروز زنده ایم. می دانم که می دانی

+ نوشته شده توسط hasti در سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388 و ساعت 11:57 |

سلام

امسال  بيايد به داشته هامون فكر كنيم؟!

به خانواده اي كه هميشه دوستشون داريم اما گاهي درگير زندگي مي شيم و كم كاري مي كنيم  توي مجبت كردن هامون

اما نزديك سال تحويل كه مي شه حتي تصور نبودن يك نفر رو هم نمي تونيم سر سفره هفت سين داشته باشيم

چرا؟

چون دوستشون داريم پس چرا گاهي قدر نمي دونيم!!!

يه روز صبح كه از خواب بيدار مي شيم و خورشيد نوري نداره سريع مي ريم پشت پنجره چرا خورشيد نمي تابه؟؟

اما همه روزهايي كه نورش از پنجره اتاقمون رو روشن مي كنه خيلي عادي از كنارش مي گذريم!!!

اگه بگم كم نيست ...

بياييد امسال عهد كنيم كه قدر داشته هامون رو بدونيم

بيايد از بودن و از با هم بودن لذت ببريم

لذت بردن مگه لحظه اي نيست كه سر سفره هفت سين چشمامون رو مي بنديم و تند تند آرزوهامون رو از خدا مي خوايم نكنه يكيش رو فراموش كنيم

مگه لحظه اي نيست كه عیدی از بزرگ تر ها می گیریم

مگه لحظه اي نيست كه خوشحالي عزيزامون رو مي بينيم

لذت بردن مگه همون لحظه اي نيست كه قه قه با دوستامون مي خنديم اون قدر مي خنديم كه دل درد مي گيريم

مگه لحظه اي نيست كه آهنگ مورد علاقمون روحمون رو پرواز مي ده يا خاطره كسي رو برامون زنده مي كنه

مگه لحظه اي نيست كه برا كنكور درس مي خوني و زمان نتيجه قلبت تند تند مي زنه

مگه لحظه اي نيست كه از گل فروش سر چهار راه گل مي خريم و اون خوشحال بقيه گل هاشو مي شماره

مگه لحظه اي نيست كه به كسي كمك مي كني و زماني كه داري ازش دور مي شي مي بيني هنوز داره زير لب دعات مي كنه

مگه لحظه ای نیست که...

بقيه رو دوست دارم شما بگيد چي براتون لذت شده توي زندگيتون؟؟؟؟

 بیاید قدر داشته ها و عزیزانمون رو بدونیم

با آرزوی بهترین ها

سال نو همتون مبارك

 

 

+ نوشته شده توسط hasti در یکشنبه دوم فروردین 1388 و ساعت 0:36 |

 چند سال پيش در جريان بازي هاي پارالمپيك ( المپيك معلولين ) در شهر سياتل آمريكا 9 نفر از شركت كنندگان دو100متر پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند.

 همه اين 9 نفر افرادي بودند كه ما آنها را عقب مانده ذهني و جسمي مي خوانيم. آنها با شنيدن صداي تپانچه حركت كردند. بديهي است كه آنها هرگز قادر به دويدن با سرعت نبودند و حتي نمي توانستند به سرعت قدم بردارند بلكه هر يك به نوبه خود با تلاش فراوان مي كوشيد تا مسير مسابقه را طي كرده و برنده مدال پارالمپيك شود.

 ناگهان در بين راه مچ پاي يكي از شركت كنندگان پيچ خورد . اين دختر يكي دو تا غلت روي زمين خورد و به گريه افتاد.

 هشت نفر ديگر صداي گريه او را شنيدند ، آنها ايستادند، سپس همه به عقب بازگشتند و به طرف او رفتند.

 يكي از آنها كه مبتلا به سندروم داون(عقب ماندگي شديد جسمي و رواني) بود، خم شد و دختر گريان را بوسيد و گفت : اين دردت رو تسكين ميده .

 سپس هر 9 نفر بازو در بازوي هم انداختند و خود را قدم زنان به خط پايان رساندند.

 در واقع همه آنها اول شدند. تمام جمعيت ورزشگاه به پا خواستند و 10 دقيقه براي آنها كف زدند.

ما هم می تونیم توی زندگی برد های واقعی داشته باشیم؟؟!!

 

+ نوشته شده توسط hasti در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 و ساعت 23:55 |

حکایت

 يه سخنران معروف سمينار خود را با بالا گرفتن يك 20 دلاری آغاز نمود.

او از 200 نفر شرکت کننده در سمينار پرسيد : کی اين اسکناس 20 دلاری رو دوست داره ؟ دست ها شروع به بالا رفتن کرد. او گفت : من می خوام اين 20 دلاری رو به يکی از شما بدم. اما اول بذارين يه کاری بکنم.

سپس شروع به مچاله نمودن اسکناس کرد. پس دوباره پرسيد : کسی هست که هنوز اين اسکناس رو بخواد ؟ باز دست ها بالا رفت.

او اينگونه ادامه داد : خب ، اگر من اينکار رو با اسکناس بکنم چی ؟ و بعد اسکناس رو به زمين انداخت و با کفش خود شروع به ماليدن آن به کف اتاق کرد. سپس آنرا که کثيف و مچاله شده بود برداشت و باز گفت : هنوز کسی هست که اين 20 دلاری رو بخواد؟ اما هنوز دست ها در هوا بود.

 سخنران گفت : دوستان من ، همگی شما يک درس با ارزش فرا گرفتيد. شما بی توجه به اينکه من چه بلايی سر اين اسکناس آوردم باز هم خواستار آن بوديد زيرا هيچ چيز از ارزش آن کم نشده بود و هنوز 20 دلار می ارزيد.

خيلی از اوقات در زندگيمون ، ما بوسيله تصميم هايی که می گيريم و وقايعی که واسه مون پيش مياد ، پرتاب ، مچاله و به زمين ماليده می شيم . در اين جور مواقع احساس می کنيم که ارزش خود را از دست داده ايم. اما مهم نيست که چه اتفاقی افتاده يا خواهد افتاد ، به هر حال شما هرگز ارزش خود را از دست نمی دهيد : تميز يا کثيف ، مچاله يا صاف ، باز هم شما از نظر اونايی که دوستتون دارن ارزش فوق العاده زيادی دارين. ارزش زندگی ما با کارهايی که انجام می دهيم و افرادی که می شناسيم تعيين نمی گردد بلکه بر اساس اون چيزی که هستيم تعيين می شه.

زندگی اونی می شه که ما می گیم و ما می خوایم

+ نوشته شده توسط hasti در یکشنبه یازدهم اسفند 1387 و ساعت 0:13 |
با پول می توان خانه خرید ولی آشیانه نه...رختخواب خرید ولی خواب نه....ساعت خرید ولی زمان نه...کتاب خرید ولی دانش نه...مقام خرید ولی احترام نه....دارو خرید ولی سلامتی نه...آشنا خرید ولی دوست نه....و بالاخره می توان قلب خرید ولی عشق را نه......چارلی چاپلین

 

+ نوشته شده توسط hasti در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 و ساعت 23:16 |

برای نو شدن،میلادی دوباره یافتن،به هر چه در اطراف توست،

دوباره نگاه کن...

به هر بینشی که تا به همروز صید کرده ای،

به هر پنداری که سخت و نفوذ نا پذیر به آن چسبیده ای،

به آن که دوستت دارد،به آن که دوستش داری،

به راهی که در آن گام بر می داری،

دوباره نگاه کن...

 

+ نوشته شده توسط hasti در شنبه دوازدهم بهمن 1387 و ساعت 14:0 |

براي رسيدن به قله کوه قبل از برداشتن هر ابزاري، اول اراده ات را در کوله ات بگذار!

 دوستي به نام "مونتي رابرتز" دارم، كه صاحب يك مرتع پرورش اسب در سان سيدرو است.

 بار آخري كه آنجا بودم پس از معرفي كردن من به مهمانان گفت: بگذاريد بهتان بگويم چرا به جك اجازه ميدهم از خانه ام استفاده كند.

داستانش به مرد جواني بر ميگردد. او پسريك مربي اسب بود كه از اصطبلي به اصطبل ديگر و از مزرعه اي به مزرعه ديگر ميرفت و اسب پرورش ميداد. به همين خاطر تحصيلات دبيرستاني پسر مدام با وقفه مواجه ميشد. يك روز در مدرسه از پسر خواستند در مورد اينكه دوست دارد در آينده چه كاره شود بنويسد.

 آن شب او اهداف زندگي اش و اين كه ميخواهد صاحب يك مرتع پرورش اسب شود را در هفت صفحه شرح داد. او روياهايش را با جزييات بسيار دقيقي توضيح داد و حتي نقشه اي از يك مرتع 50 هكتاري كشيد و جاي تمام ساختمانها ، اصطبلها و زمين هاي تمرين را روي آن مشخص كرد. سپس نقشه دقيقي از يك خانه 1000 متري كشيد كه در همان مرتع واقع ميشد. او با جان ودل روي اين پروژه كار كرد و روز بعد آن را به معلمش تحويل داد. دو روز بعد وقتي برگه هايش را تحويل گرفت روي صفحه اول نوشته شده بود:بسيار بد. بعد از كلاس بيا با هم صحبت كنيم.

 پسر رويايي داستان ما پس از كلاس سراغ معلم رفت و از او پرسيد: براي چه روي برگه ام نوشته بوديد بسيار بد؟" معلم گفت:چون رويايي دست نيافتني از پسركي جوان بود. تو پولي نداري. از خانواده اي سرگردان و بي خانمان هستي و هيچ پشت و پناهي هم نداري.

 تملك مرتع پرورش اسب پول زيادي مي خواهد. بايد پول زيادي بابت خريد زمين پرداخت كني و براي خريد اسب هاي اصيل كه بتواني از زاد و ولد آنها اسب پرورش بدهي هم به پول نياز داري ضمن اينكه براي بناي اصطبل و ساختمان ها هم مبالغ هنگفتي بايد پول هزينه كني همانطور كه مي بيني هرگز نخواهي توانست چنين كاري بكني.

  و بعد اضافه كرد: فرصت ديگري به تو ميدهم اگر در مورد هدف دست يافتني تري بنويسي نمره ات را تغيير ميدهم.

پسر به خانه برگشت و در مورد صحبت هاي معلمش فكر كرد. در نهايت سراغ پدرش رفت و از او پرسيد بهتر است چه كار كند؟ پدرش گفت: ببين، پسرم تو بايد خودت در اين مورد تصميم بگيري هر چند كه فكر ميكنم اين تصميم گيري براي آينده ات بسيار مهم باشد.

سرانجام پس از يك هفته فكر كردن پسر همان اوراق را به معلم باز گرداند  و هيچ تغييري در آنها ايجاد نكرد فقط روي يك برگه نوشت:

 شما ميتوانيد نمره بدي برايم منظور كنيدولي من ترجيح ميدهم رويايم را حفظ كنم.

و آن را به همراه ورقه ها به معلمش تحويل داد.

 سپس مونتي، رو به حضار كرد و گفت: اين داستان را برايتان تعريف كردم چون شما هم اكنون در خانه 1000 متري من وسط يك مرتع 50 هكتاري قرار داريد.

 من هنوز اوراق مدرسه ام را حفظ كرده ام ميتوانيد قاب شده آنها را روي شومينه ببينيد.

 سپس ادامه داد: بهترين قسمت داستان تابستان سال پيش اتفاق افتاد كه همان معلم 30 دانش آموز را براي يك اردوي يك هفته اي به مرتعم آورد. وقتي داشتند مي رفتند رو به من كرد و كفت: راستش مونتي، الان ميفهمم زماني كه معلمتان بودم بعضي وقتها روياهاي شاگردانم را مي دزديدم. طي آن سالها روياهاي بسياري از بچه ها را دزديدم ولي خوشبختانه تو آنقدر سرسخت بودي كه تسليم نشوي.

 

اجازه ندهيد كسي روياهايتان را بدزدد، دنبال روياهايتان باشيد مهم نيست چه پيش مي آيد.

+ نوشته شده توسط hasti در چهارشنبه نهم بهمن 1387 و ساعت 0:13 |
سلام

منو برای دیرکردم ببخشید.

درگیر یه مرحله از زندگی بودم هرچند سخت بود اما با قبول شدنم انرژی گرفتم

اگه بگم قانون جذب کمکم کرد حرفمو باور می کنید؟؟؟...

این تجسم خلاق فوق العاده است باور کنید بهترین زندگی رو می شه ساخت مهم اینه که تو بخوای از زندگی واقعا لذت ببری!!

هرچند تلاش مهمه و یه اصل اما تا ایمان نداشته باشی کاری به نتیجه نمی رسه .

امتحان کنید

+ نوشته شده توسط hasti در چهارشنبه نهم بهمن 1387 و ساعت 0:9 |
گاهی دلت می گیره نمی دونی داد بزنی گریه کنی ...

اما بدتر از همه اینه که می دونی اگه کسی صداتو بشنوه هم نمی تونه برات کاری بکنه

پس بغضت رو قورت می دی و به یه نقطه خیره می شی!!!

بعد تو دلت می گی  خدا بزرگه

+ نوشته شده توسط hasti در یکشنبه هفتم مهر 1387 و ساعت 0:51 |

زندگي مثل بستني مي مونه اگر نخوري آب مي شه  پس زندگي رو قورت بده و از شيريني اون لذت ببر.

+ نوشته شده توسط hasti در پنجشنبه چهارم مهر 1387 و ساعت 13:49 |
امروز روز مهمی است !!!!

امروز اولین روز از بقیه زندگی من است.

+ نوشته شده توسط hasti در پنجشنبه چهارم مهر 1387 و ساعت 12:51 |
*در دعا کردن باید مانند یک کودک باشی که شب به راحتی خوابش می برد چون مطمئن است که صبح چیزی را که از پدرش خواسته آماده است!

**************************************************

سخت ها را مي خواهيم....

  ما هميشه صداهاي بلند را مي شنويم

پر رنگ ها را مي بينيم

غافل از اينكه خوبها آسان مي آيند

بي رنگ مي مانند

بي صدا مي روند...

+ نوشته شده توسط hasti در سه شنبه پنجم شهریور 1387 و ساعت 0:57 |

چه قدر زيباست كه گاهي اين زمين خاكي لحظات را برايت پيش بيني مي كنند

بدون از آنكه حتي تو فكرش را بكني!

لحظه ات لحظات مي شود و اين باز هم لطف زندگي است

كه غير قابل پيش بيني است

حدس هر چيز به زيبايي اتفاق ناگهاني آن نيست

من اين زندگي كه خودش پيش مي آيد را دوست دارم .

+ نوشته شده توسط hasti در شنبه دوازدهم مرداد 1387 و ساعت 0:38 |

سلام صبوري

دوستي كه بين من و تو هيچ واسطه اي نيست

زماني كه نا اميدم.

زماني كه توانم نيست.

زماني كه روحم خراشي خورده.

زماني كه به اين فكرم كه ديگر تمام شد راهي نيست!

به سراغم مي آيي...

 به نظر مي رسد در ظاهر دستت خالي است  اما تو بهترين ها را باخود يدك مي كني ...

نمي دانم چرا اما بي مهابا من آرام مي شوم

و

آرام در گوشم زمزمه مي كني اگر قفلي ديدي حتما كليدي در كار است پس بگرد مي يابي...

 

+ نوشته شده توسط hasti در جمعه بیست و هشتم تیر 1387 و ساعت 12:20 |

وقتي فريب آدما اول فريب خودمه

پس:

تمام زخمي كه زدم اول نصيب خودمه

اينو يادتون باشه  هر زمان هر انرژي رو(چه خوب و چه بد)  به هر كسي  صادر كنيد دقيقا همون رو دريافت مي كنيد اصلا برا همینه که زمین دایره است.پس براي ديگران بهترين باشيد البته اگه دوست داريد براتون بهترين باشن.

+ نوشته شده توسط hasti در شنبه پانزدهم تیر 1387 و ساعت 23:29 |

توي زندگي آدم گاهي اتفاقاتي مي افته كه يه لحظه تو رو از اون مسير صاف و هميشگي ات منحرف مي كنن اصلا مي برتت به خاكي با خودت فكر مي كني چقدر سخته تا به حالت اول برگردي؟؟

آدم رو به خلصه مي بره ويه لحظه به خودت مي ياي مي بيني چقدر از زندگي و هدف خاكي هاي "با لذت زندگي كردن" دور افتادي...

به قول يه دوست بعضي از اتفاقات هم روي دوشت سوار مي شن و حوص سواري مي كنن توي كوله بارت و سالها بايد خاطراتشون رو يدك كني.

اما كافيه كه يه لحظه گذر افكارت رو نگه داري "stop"

الان بهترين زمانه كه بتوني همه چيز رو ريويو كني گذشته تنها تجربش خوبه بد يا خوب بودنش ديگه مهم نيست بابا گذشته ديگه گذشته پس تمام ...

مي مونه يه بخشش كوچيك

نمي گم فراموشي مي گم "بخشش "

بعد از بخشش ديگه رها شدي  نشدي؟!

مگه چند بار قراره زندگي كنيم ما براي لذت امتحان كردن و ديدن و امتحان شدن خلق شديم  این مهمه که تو هم زندگی رو امتحان کنی چه شکلی مهم نیست 

حالا وقتيه كه بايد باز به مسير برگشت به جاده زندگيمون به اهدافمون به خودمون ...

و باز خودمون رو براي تحقق آرزوهامون آماده كنيم اين قانون طبيعته

من دارم باز بر مي گردم آره ديگه تكليفم با خودم مشخصه بلاتكليفي آدم رو فسيل مي كنه !!

براي زندگيتون جاده صافي رو آرزوممندم  البته نه هميشه  با تحولي خوشJ

+ نوشته شده توسط hasti در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 و ساعت 0:41 |

دوستت دارم

را من دلاويزترين شعر جهان يافته ام

اين گل سرخ من است..

دامني پر كن از اين گل كه دهي  هديه به خلق

كه بري خانه دشمن!

كه فشاني بر دوست

راز خوشبختي هر كس به پراكندن اوست.

+ نوشته شده توسط hasti در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 9:38 |

وقتي خودرو به  قدر كافي  دوست داشتم :

 

ديگه براي تغيير كسي تلاش نكردم و وقتم را براي تغيير كسي تلف نكردم

به اين نتيجه رسيدم كه خواست هاي قلبي به وقوع مي پيوندند.بنابر اين آرام تر و صبورتر شدم به غير از زماني كه دچار فراموشي مي شدم

فهميدم كه چقدر خوش شانس هستم كه خدا را بدون واسطه مي شناسم

هر چيزي كه تحقيرم مي كرد را نهي كردم

برنامه زندگي ام شد مفيدترين دوست داشته هايم

نه گفتن را بيشتر به كار بردم

ديگر دلي را نشكستم زيرا مي دانستم  انرژي منفي اش به من حتما باز خواهد گشت

كمتر چربي و شريني خوردم

به كودك درونم بيشتر توجه  كردم

                  *كودك درون :پاك بي آلايش و نابترين خالق احساسات خاص خودت

به راحتي خنديدم و به راحتي گريه كردم

ورزش كردم ...

بيشتر در طبيعت و احساس پاك آن بودم

به خدا نزديك تر شدم

و از زندگي ام لذت بردم...

خودت را بيشتر از همه دوست داشته باش تا بتواني ديگران را هم دوست بداري

 

 

 

+ نوشته شده توسط hasti در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 11:54 |

سنگی که طاقت ضربه های تیشه را ندارد تندیس زیبا نمی شود

 فقط یک بار فرصت داری تا از وجودت تندیس بسازی

پس از زخم تیشه خسته مشو .

+ نوشته شده توسط hasti در جمعه ششم اردیبهشت 1387 و ساعت 13:46 |
سلام

 آمدن بهار زيبا رو تبريك مي گم به همراه نسيم هاي دلچسبش

****************

از خدا پرسيدم :خدايا چطور مي توان بهتر زندگي كرد؟
جواب داد گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير
بااعتماد زمان حال را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو
ايمان را نگهدار
شك هايت را باور نكن و هيچگاه به باورهايت شك نكن.

هر وقت چرايي زندگيتان را يافتيد با هر چگونگي  او مي توانيد زندگي كنيد

********************

صداقت تنها حقه اي است كه مي توان با آن به بهترين نحو كارها را پيش برد.

+ نوشته شده توسط hasti در جمعه سی ام فروردین 1387 و ساعت 2:7 |

سلام به همه دوستاي خوبم

هميشه اعتقاد بر اين منوال است كه هر زمان اراده كنيم زندگي قابل تغيير است و مسلما تغيير بد به خوب

امسال مي خوام يه پيشنهاد عملي و مفيد براي رسيدن به آرزوهامون بدم:

يك عهدنامه با خداوند تنظيم كنيد مواد اين عهدنامه شامل تمام آرزوهايي باشه كه در سال آينده قصد به اونها رسيدن رو داريد

از نظر كار زندگي تحصيلي اخلاقي اشياء مورد نياز ووو...و سعي كنيد طرف مقابل شما به جز خداوند كسي نباشه.

مسلما مي دونيد قدرت نوشتار بسيار قوي تر از كلام هست چون نوشته رو شايد به مرور زمان فراموش كنيد اما نوشته بر جاي خود باقي و همچنان در حال تلاش و انرژي مثبت براي خواسته شما به كائنات هستند.

اگر سعي كنيد گاهي اون ها رو در سال مرور كنيد خيلي عاليه چون كمك مي كنن به اهداف كمرنگ اون زمان باز فكر كنيد .

موفقيت فقط از براي شماست.

باور كنيد...

 

+ نوشته شده توسط hasti در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 و ساعت 0:13 |

ای خدا بازم خودت هوای ما رو داشته باش.

به خداوند گفتم به من همه چیز بده تا از زندگی لذت ببرم

خداوند گفت:به تو زندگی دادم تا از همه چیز لذت ببری. 

+ نوشته شده توسط hasti در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 و ساعت 23:56 |
حقيقت يكي است اين واقعيت ها هستند كه متفاوت جلوه مي كنند.

*********************************************

احمقانه است مطلبي بياموزيم كه بعدا فراموش كنيم

********************************************

معني سايه اين است كه نوري در نزديكي مي درخشد.

********************************************

گاه از هراس كوچك شدن نمي توانيم رشد كنيم و از ترس گريستن نمي توانيم بخنديم..

+ نوشته شده توسط hasti در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 و ساعت 23:19 |
بر تخته سیاه زندگی احتمالات و فرضیات را چه خوب به من آموختی

گفتی:احتمال اینکه عاشقت بمانم کم است

پس فرض کن که......                رابطه ای در کار نبوده است!!

****************************************** 

خدایا دوستت دارم!

به خاطر نعمت هایی که بهای شان را گران می پردازیم.

به خاطر جنگلی که برای مان آفریده ای

به خاطر همه چیز و هیچ چیز که داریم

خدایا دوستت دارم.

به خاطر هوایی که فعلا رایگان است!!!                            

                                                                                                                      (میلاد تهرانی)

 

+ نوشته شده توسط hasti در دوشنبه یکم بهمن 1386 و ساعت 1:52 |
حقیقتی در کار نیست مهم استنباط شماست.

****************************************************

آن جا که همه مثل هم فکر می کنند در حقیقت هیچ کس فکر نمی کند.

****************************************************

یا چنان نمای که هستی یا چنان باش که می نمایی.

***************************************************

زندگی آنقدرها هم جدی نیست بیایید شوخی را کمی جدی تر بگیریم.

+ نوشته شده توسط hasti در دوشنبه یکم بهمن 1386 و ساعت 1:43 |

پنج وارونه چه معنا دارد ؟!

 

خواهر کوچکم از من پرسيد من به او خنديدم کمي آزرده و حيرت زده گفت روي ديوار و درختان ديدم باز هم خنديدم گفت ديروز خودم ديدم مهران پسر همسايه پنج وارونه به مينو ميداد آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسيد بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم بعدها وقتي غم سقف کوتاه دلت را خم کرد بي گمان مي فهمي - پنج وارونه چه معنا دارد.

 

+ نوشته شده توسط hasti در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 و ساعت 1:54 |

چطور است كه مردم حرف زدن با دهان پر را بي ادبي تلقي مي كنند
ولي حرف زدن با كله خالي را عادي مي دانند؟؟؟

*********************************************
شهر عبارت است از جامعه اي بزرگ كه در آن مردم با همديگر تنهايند.

*********************************************
به مشكل ها يتان بخنديد ديگر هميشه موضوع ثابتي  برای خنديدن داريد.

+ نوشته شده توسط hasti در دوشنبه هفدهم دی 1386 و ساعت 0:47 |
افکارم درون ظرف جمجمه ام دانه دانه شده اند

هر کدام به سویی رفته اند

حتی سازی یکنواخت هم نمی نوازند؟!

سکوتم هم علاجی برای هم نوایی ندارد

بد بختی ام این است:   آری آنان نت ندارند!!

+ نوشته شده توسط hasti در دوشنبه هفدهم دی 1386 و ساعت 0:44 |

خيلي سخته توي پائيز با غريبي آشنا شي
اما وقتي كه بهار شد يه جوري ازش جدا شي
خيلي سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينه
بعد اون بگه كه هرگز نمي خوات تو رو ببينه
+ نوشته شده توسط hasti در جمعه چهاردهم دی 1386 و ساعت 0:38 |